پيام
+
معلمي از نهضت سواد آموزي به منطقه آمده بود. بعد از تقسيم نيرو به واحد ما ملحق شد. مثل آبي که دنبال گودال مي گردد، اينجا و آنجا در پي برادران بي سواد بود تا کلاس نهضت را برايشان داير کند .
چند نفر جمع شديم. روز اول پرسيد:« در ميان دوستان کسي هست که خواندن و نوشتن بداند؟»
يک نفر دست بلند کرد. از او خواست بيايد پاي تخته سياه.
آمد. گفت: « بنويس نان .»

وستا
91/7/12
محمد تقي خوش خواهش
او کمي گچ را در دستش پايين بالا کرد. معلوم بود نمي داند.
مکثي کرد و پرسيد:« آقا نان بربري يا لواش؟»
همه خنديدند. گفت :« برو بنشين تا بگويم بربري يا لواش !»
*آسمان*
:)
ذره بين زنده
:)
«سيدمرتضي»
:)
*مهاجر- 89*
:)
*مهربان *
:)
*ابرار*
:)
ydvnh
:)))
مهديه...
:)
فطرس .
:)
محمد تقي خوش خواهش
خيلي محکم تر لبخند بزنيد بتونم حس کنم لبخندتونو...
میرک
آقا ما هم لبخند
قافيه باران
:)